حال که نیستی و رفته میدانی چیست ؟ دوست داشتم بار دیگر صدایت را بشنوم اما دیگر برایم عادت شده بود بوق های آزاد بی جوابت ... خاطراتمان را برای همیشه دفن کرده ام اما زخمت هنوز بر روی روحم سنگینی میکند ... مرحمی بهتر از غم ، سبک تر از اشک و مهربان تر از تنهایی برایش پیدا نکرده ام... ولی هنوز هم اثری ندارند و آتشم میزنند... ... آتش گرفته ام از درون و گم گشته ام میان واژه هایم... آفتابی گشته ام که ابر ها تهدیدش میکنند... چندیست دیده نمیشوم دیگر... سزاوار تمام غم های دنیای کبودم هستم ... به خاک های نشسته بر روی قرآن قسم خورده ام که قلبم را دیگر اجاره ندهم... قفلی بزرگ بر رویش بزنم و با خطی درشت بر رویش بنویسم ... تعطیل است تمام شد ... "قسمتی از کتاب در حال نگارش اتاق تاریک یک تلخ نویس" امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی. وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛ اما تو خیلی مشغول بودی. یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛ اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات باخبر شوی.
تمام روز با صبوری منتظر بودم. با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی ادامه مطلب... ازت به اندازه ای که فراموشت کنم نفرت ندارم و نه به اندازه ای که به یادت بیاورم دوست دارم تو را از درونم ترک میکنم دستِ تنهاییم را نگرفتی واسه تو بدون من بودن را میگذارم چقدر معمولی ، اینطور نیست ؟ کسی که درونم رو به درد آورد تو بودی کسی که دردم رو آروم میکرد هم تو بودی واسه فراموش کردن تو برای آخرین بار دلم واست تنگ شده سلام دوستای گلم میبخشین باید خیلی زودتر سال نو رو تبریک میگفتم . ولی بازم سال نو رو به همتون تبریک میگم و امیدوارم سال خیلی خوبی براتون باشه و به آرزوهای قشنگتون برسین. روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد. و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ... های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ... وقتی فهمید می خواهمش خندید و رفت التماس رو توی چشام دید و رفت با همه خوبیهام بی وفا رنگ غم به زندگیم پاشید و رفت دیگه دل از همه دنیا سرده کی میگه گریه دوای درده بعد از اون چشم من دیگه خواب نداره بس که گریه کردم چشام دیگه اب نداره هر چی من بگم بازم تمومی نداره از غم و غصه هام که حساب نداره چکار کنم خدا با دل شکسته چه کنم با دلی که در خون نشسته می دونست مهرش رو به جونم خریدم اما از عشق اون جز بی وفایی چیزی ندیدم من عشق را از انعکاس مهتاب در حوض مادر بزرگ آموختم من ایثار را از قلب خورشید در آسمان صحرا آموختم من زندگی را از امواج طوفانی شب دریا آموختم من محبت را از قطره های باران بر علفزار آموختم من صداقت را از یک رنگی ابر های سفید آموختم من وفا را از کبوتران بر شاخه های خشکیده آموختم من گذشت زمان را از چشم های منتظر آموختم من عطش را از چکاوک های خانه همسایه آموختم من ایمان را از کودکان معصوم آموختم و من آموختم هر چه را که می خواهم فقط از معبود یکتا بخواهم رفتی سفر ودیده به راهت نگران است آدمها ترك كردن را دوست دارند ، سرشان را با افتخار بالا میگیرند و میگویند: ترك كردم (سیگار را ، نت را ، خانه را ، دوستانم را ، معشوقم را و ...) اما هیچ كس ترك شدن را دوست ندارد، سرشان را پایین میندازند و با همهی غم وجودشان میگویند تركم كردند( دوستانم ، خانوادهام ، عشقم و ...) میبینی؟ ما همان آدمهای هستیم كه ترك میكنیم اما وقتی كسی تركمان میكند طوریکه گویا دنیا به آخر رسیده باشد بغض گلویمان را می گیرد !!! دخترجواني ازمکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد. پس از دوماه، نامه اي ازنامزدمکزيکي خوددريافت مي کند به اين مضمون : لوراي عزيز، متأسفانه ديگرنمي توانم به اين رابطه ازراه دورادامه بدهم وبايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من راببخش وعکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست. باعشق : روبرت دخترجوان رنجيـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش مي خواهدکه عکس ازنامزد ، برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه کلی بودن باعکس روبرت، نامزد بي وفايش، دريک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش پست مي کند، به اين مضمون که روبرت عزيز، مراببخش، اماهرچه فکرکردم قيافه تورا به یادنياوردم، لطفاً عکس خودت راازميان عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه رابه من برگردان... *واقعا هم ایول داره...
ادامه مطلب
![]()



آتش دل عاشق بیچاره چنان است
تا آمدنت لب نگشایم به لبخند
این عشق گران است که در سینه نهان است


| Design By : Pichak |










